تبليغاتX
" دختری مثل هیچکس "

خدایا!!!
مرا به ابتذال ارامش و خوشبختی مکشان. اضطرابهای بزرگ ٫ غم های ارجمند و حیرت های عظیم را به روحم عطا کن . لذتها را به بندگان حقیرت ببخش و درد های عظیم را به جانم ریز.
خدایا!
اگر باطل را نمی توان ساقط کرد می توان رسوا ساخت اگر حق را نمی توان استقرار بخشید می توان اثبات کرد طرح کرد و به زمان شناساند و زنده نگه داشت.
خدایا!
به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم و مردنی عطا کن که بر بیهودگیش سوگوار نباشم برای اینکه هرکس آنچنان می میرد که زندگی کرده است.
خدایا!
اتش مقدس شک را چنان در من بیفروز تا همه یقین هایی را که بر من نقش کرده اندبسوزد و انگاه از پس توده این خاکستر لبخند مهراوه بر لب های صبح یقینی شسته از هر غبار طلوع کند.
خدایا!
به هرکی دوست میداری بیاموز که عشق اززندگی کردن بهتر است و به هرکس که بیشتر دوست میداریش بچشان که دوست داشتن از عشق برتر است !
خدایا!
 تو را سپاس می گویم که در مسیری که در راه تو بر می دارم آنها که باید مرا یاری کنند سد راهم می شوند، آنها که باید بنوازند سیلی می زنند، آنها که باید در مقابل دشمن پشتیبانمان باشند پیش از دشمن حمله میکنند و ..... تا در هر لحظه از حرکتم به سوی تو از هر تکیه گاهی جز تو بی بهره باشم.

!! نوشته شده توسط یک دوست | 12:1 | شنبه 7 دی1387 •

وای باران!

                 باران!

                             شیشه پنجره را باران شست.

   از دل من اما نقش تو را چه کشی خواهد شست؟

آسمان سربی رنگ،

من درون قفس تنگ اتاقم دلتنگ...

میپرد مرغ نگاهم تا دور

                               وای، باران!

                                                  باران، پر مرغان نگاهم را شست.

خواب رویای فراموشیهاست

خواب را دریابیم

که در آن دولت خاموشیهاست

من شکوفایی گل های امیدم را در رویا میبینم

و ندایی که به من میگوید:

             گرچه شب تاریک است، دل قوی دار، سحر نزدیک است!

دل من در دل شب خواب پروانه شدن میبیند

مهر در صبحدمان داس به دست...

آسمان ها آبی، پر مرغان صداقت آبی ست.

دیده در آینه صبح تو را میبیند...

از گریبان تو صبح صادق، میگشاید پر و بال

تو گل سرخ منی!

تو گل یاسمنی!

تو چنان شبنم پاک سحری؟    - نه....

                                                    از آن پاکتری...

تو بهاری؟              -نه....

                                             بهارن از توست...

از تو میگیرد وام هر بهار اینهمه زیبایی را.

هوس باغ و بهارانم نیست

ای بهین باغ و بهارانم تو!

!! نوشته شده توسط یک دوست | 23:23 | پنجشنبه 21 آذر1387 •

حسرت خطـــــــــر!!!!

 

قناری از پشت میله های قفس،

حسرت گنجشکی که گربه ای در کمینش است را میخورد..!

!! نوشته شده توسط یک دوست | 8:19 | پنجشنبه 14 آذر1387 •

« آن چه نپايد، دلبستگي را نشايد»

جغدي روي كنگره‌هاي قديمي دنيا نشسته بود. زندگي را تماشا مي‌كرد. رفتن و رد پاي آن را. و آدم‌هايي را مي‌ديد كه به سنگ و ستون، به در و ديوار دل مي‌بندند

جغد اما مي‌دانست كه سنگ‌ها ترك مي‌خورند، ستون‌ها فرو مي‌ريزند، درها مي‌شكنند و ديوارها خراب مي‌شوند. او بارها و بارها تاج‌هاي شكسته، غرورهاي تكه پاره شده را لابه‌لاي خاكروبه‌هاي قصر دنيا ديده بود. او هميشه آوازهايي درباره دنيا و ناپايداري‌اش مي‌خواند؛ و فكر مي‌كرد شايد پرده‌هاي ضخيم دل آدم‌ها، با ا ين آواز كمي بلرزد.

روزي كبوتري از آن حوالي رد مي‌شد، آواز جغد را كه شنيد، گفت:« بهتر است سكوت كني و آواز نخواني. آدم‌ها آوازت را دوست ندارند. غمگينشان مي‌كني. دوستت ندارند. مي‌گويند بديمني و بدشگون و جز خبر بد، چيزي نداري.»

قلب جغد پيرشكست و ديگر آواز نخواند.

سكوت او آسمان را افسرده كرد. آن وقت خدا به جغد گفت:« آواز‌‌خوان كنگره‌هاي خاكي من! پس چرا ديگر آواز نمي‌خواني؟ دل آسمانم گرفته است.»

جغد گفت:« خدايا! آدم‌هايت مرا و آوازهايم را دوست ندارند.» خدا گفت:« آوازهاي تو بوي دل كندن مي‌دهد و آدم‌ها عاشق دل بستن‌اند. دل بستن به هر چيز كوچك و هر چيز بزرگ. تو مرغ تماشا و انديشه‌اي! و آن كه مي‌بيند و مي‌انديشد، به هيچ چيز دل نمي‌بندد؛ دل نبستن سخت‌ترين و قشنگ‌ترين كار دنياست. اما تو بخوان و هميشه بخوان كه آواز تو حقيقت است و طعم حقيقت، تلخ.»

جغد به خاطر خدا باز هم بر كنگره‌هاي دنيا مي‌خواند. و آن كس كه مي‌فهمد، مي‌داند آواز او پيغام خداست كه مي‌گويد:


« آن چه نپايد، دلبستگي را نشايد»

این مطلب از وبلاگ ویولت ...

!! نوشته شده توسط یک دوست | 12:45 | شنبه 25 آبان1387 •

!! نوشته شده توسط یک دوست | 7:1 | دوشنبه 20 آبان1387 •

عجب رسمیه رسم زمونه .... قصه باد و برگ خزونه
میرن آدما از اونا فقط خاطرهاشون به جا میمونه

پدر بزرگم فوت کرد ...
خیلی برام عزیز بود ... دوستش داشتم ...
کاش بیشتر قدرش و میدونستم ... کاش بیشتر میرفتم دیدنش ... به همین زودی دلم براش تنگ شده... بغضی کردم اندازه یه دنیا ...امشب آسمونم داره با من گریه میکنه...

بابابزرگ نزدیک ۳۰ سال خادم و جارو کش آقا امام رضا بود خوش به سعادتش...
همیشه میگفت آقا امام رضا ولی نعمت ماست...
با اسم امام علی بی اختیار اشک میرخت...
عاشق کربلا بود...
فردا میریم برا همیشه به خاک سرد میسپاریمش ...
خدا کنه بهش سخت نگذره....

وقتی آخر دنیا هم آغوشی با خاکه اینقدر حرص برا چیه؟؟
وقتی آخر دنیا هم آغوشی با خاکه تکبر چــــــــــــــرا؟؟
وقتی آخر دنیا هم آغوشی با خاکه ثروت اندوزی چــــــــرا؟؟
وقتی آخر دنیا هم آغوشی با خاکه چرا تا هستیم قدر هم و نمیدونیم؟
وقتی آخر دنیا هم آغوشی با خاکه ...

بابابزرگم .. عزیزم ... ان شاءا... غریق رحمت باشی ... 
این دنیا خیلی بهت سخت گذشت ... ان شاءا... اون دنیا محل آسایشت باشه

                                                                                                    یادش گرامی باد

 
!! نوشته شده توسط یک دوست | 20:8 | چهارشنبه 15 آبان1387 •

رسم د ن ی ا ....

ما در خانه اي بسيار كوچك به نام دنيا زندگي مي كنيم، كه پر از آدم هاست....
دنياي كوچكي، پر از اتاق هاي كوچكتري كه ما هميشه خيال مي كنيم اين اتاق ها به بزرگي و وسعت دلهايمان است
براي همين هم، مدام در حالي كه خيال مي كنيم چقدر جا براي آمدن و رفتن و دويدن و شادماني و قهقهه هاي شادي و خوشبختي ما وجود دارد مدام به اين طرف و آنطرف مي دويم و مدام سرمان به در و ديوارهاي تنگ اتاق زندگي مان مي خورد و ما مدام خيال مي كنيم كه مشكل از ” سر “ ماست نه ديوارها، كه اين قدر به هم نزديكند ...
وقتي دراتاق كوچك زندگي مان متولد مي شويم، اتاقمان پر از آدم هاست، آدم هايي كه همه قبل از ما بوده اند
آدم هايي كه شايد بعضي هايشان چشم انتظار آمدنمان بوده اند و نگاه شان را به جاده طولاني تولد ما دوخته بودند .
اما هر روز كه مي گذرد
هرچه بيشتر در اين اتاق كوچك مي مانيم
ادم هاي بيشتري هم به اتاق ما مي پيوندند
اينها كساني اند كه ما دوستشان داريم و دلمان مي خواهد اتاق كوچك بودنمان را با حضور و آمدنشان بزرگ و بزرگ تر....
قشنگ تر و سبز تر كنيم.....
دلمان مي خواهد عطر بودنشان هميشه اتاق ما را از خود بياكند
دلمان مي خواهد هميشه بمانند.
اما روزي مي رسد كه اين آدم ها،آدم هايي كه گاه، بودنشان ديگر رنگ و بوي زندگي ماست
طعم زندگي ماست
هركدام آهسته آهسته از اتاق بودنمان مي روند و ما را با خاطره هاي كم و زيادشان...
ما را با لحظه هاي مشترك تجربه هاي دلنشين زندگي در اتاق كوچك زندگي مان تنها رها مي كنند
بعضي هايشان مي روند تا دنيايي ديگر، رنگي ديگر ، شايد تولدي ديگر
بعضي هايشان از اتاق كوچك زندگي ما به تنگ مي آيند و به جستجوي اتاق هاي بزرگ تر ما را با خاطره هايشان رها مي كنند
گاه نمي دانيم به كجا مي روند
اما آنچه از همه معني دارتر است حضور پر معني و عطر خوش بودن آنهاست كه از اتاق زندگي ما حذف مي شود
ناگهان به اطرافت كه نگاه مي كني مي بيني لحظه به لحظه هم اتاقي هايت انگشت شمار ترند و تو با دلهره رفتن و نبودن آنها كه مانده اند، هر لحظه به خود مي لرزي و هر آن با هر نگاه مضطربي خيال مي كني اين نفر بعدي است كه اتاق زندگي تو را براي رفتن به جايي ديگر، به اتاقي ديگر، يا گاهي هم به دنيايي ديگر ترك مي كند و دلهره رفتن شان و اندوه و شكستگي، هر لحظه، تو را و لحظه هاي خوش بودنت را در خود مي فشارد
و ناگهان مي بيني كه نشسته اي و فقط دعا مي كني ...

!! نوشته شده توسط یک دوست | 10:36 | سه شنبه 14 آبان1387 •

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم ،

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم ، شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم ،

 شدم آن عاشق دیوانه که بودم .

در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید .

باغ صد خاطره خندید ، عطر صد خاطره پیچید ، یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم .

پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم .

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم .

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت .

آسمان صاف و شب آرام .

بخت خندان و زمان رام .

خوشه ی ماه فرو ریخته در آب ، شاخه ها دست بر آورده به مهتاب .

شب و صحرا و گل و سنگ ، همه دل داده به آواز شباهنگ .

یادم آید تو به من گفتی: ” از این عشق حذر کن !

لحظه ای چند بر این آب نظر کن !

آب ، آیینه عشق گذران است ،

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است !

باش فردا که دلت با دگران است !

تا فراموش کنی ، چندی ازین شهر سفر کن ! ”

با تو گفتم : - ” حذر از عشق؟ ندانم

سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم تو به من سنگ زدی ! من نه رمیدم نه گسستم .”

باز گفتم که : ” تو صیادی و من آهوی دشتم ! تا به دام تو افتم همه جا گشتم و گشتم !

حذر از عشق ، ندانم .

سفر از پیش تو هرگز نتوانم ، نتوانم ! ”

اشکی از شاخه فرو ریخت !

مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت !

اشک درچشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید !

یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم .

پای در دامن اندوه کشیدم .

نگسستم ، نرمیدم …

رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم !

نه گرفتی دگر از عشق آزرده خبر هم !

نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم … !

بی تو ، اما به چه حالی من از کوچه گذشتم ….

حرفهای دل:
۱. کاش میشد طوری گریه کرد تا چشم نفهمه...
۲. کاش میشد دل و بگیری تو دستات و سرش دادا بزنی که خفه شو !!! حرف نزن!!!! آروم بگیر
۳. کاش من میفهمیدم.... کاش اون میفهمید....
۴. توجه کردین رسم دنیارو یکی یه جایی به اندازه همه امیدهای دنیا دوست داره و تو داری یه جای دیگه محبت و گدایی میکنی...

!! نوشته شده توسط یک دوست | 12:38 | چهارشنبه 24 مهر1387 •

دوست داشتن یا ترحم یا.....!!!!


یه روز یه نفری بهم گفت" خیلی دوست دارم "
من در جواب گفت از کدوم نوعش؟؟؟
اون گفت منظورت چیه!!!
ومن اینطوری براش توضیح دادم:

بعضی از دوست داشتنها برا اینکه طرف بهت احتیاج داره به قول خودمون خرش رو پل گیره !!
چنان پاچه خواری میکنه بیا و ببین و کافیه که کارش تموم شه دیگه بهت نگاه هم نمیکنه

بعضی از دوست داشتن ها برا سوءاستفاده کردنه دقیقا شبیه همین دوستیهای پسرا و دخترای خیابانی پسره تا دستش به دختره نرسیده چنان ادعای عاشق سینه چاک و در میاره ...
ولی همین که به مقصودش میرسه بر میگرده به دختره میگه تو یه هرزه خیابونی بیشتر نیستی!!!

بعضی از دوست داشتنها هم اجباریه یا به عبارتی" مهر به زور"
طرف مجبوره که دوست داشته باشه حالا به هر دلیلی
اگر طرف و آزاد بزاری دوست که نداره ...تازه متنفرم هست

و یک جور دوست داشتنهایی هم هست که طرف دلش برای طرف مقابل میسوزه چنان مایل نیست با طرف باشه باهاش حرف بزنه ولی رو حسابی که میگه نکنه ناراحت شه باهاش رابطه داره...

یه جور دیگه دوست داشتن هست که طرف تو رو یه جایی یدک گذاشته برا روزایی که لازمت داره
در واقع برا وقتی که رفیق لازم میشه
برا موقع هایی که حس دلتنگی داره ... برا وقتی که میخواد بایکی حرف بزنه ...
و فقط این جور مواقعه که به یادت میوفته... 

و امـــــــــــــــــا ناب ترین و بهترین نوع دوست داشتن اینه که طرف با عشق دوست داشته باشه تو رو به خاطر وجود خودت دوست داشته باشه از بودن در کنار تو لذت ببره  

حالا بگو ببینم دوست داشتن تو از کدوم نوعه؟؟؟

پی نوشت:
۱.تا حالا فکر کردین اونایی که اطرافتونه و ادعا میکنید که دوستتون دارن از کدوم نوعه؟؟
۲.خیلی سخته که تو طرف و خالصانه دوست داشته باشی و اون ...
۳. باورتون میشه طرف نتونست به سئوال من جواب بده!!!!
۴. ولی من از این سکوتش خوشم اومد حداقل ثابت کرد که دروغ نمیگه !!!

!! نوشته شده توسط یک دوست | 17:22 | سه شنبه 16 مهر1387 •

صورا...

"صورا فراموش نشدنی است"

این لینک یک داستان واقعیه از دوست عزیزمون کویر تنها گفتم لینکش بذارم شما هم استفاده کنید

کویر تنها

واقعا جالب و آموزنده است من که لذت بردم

!! نوشته شده توسط یک دوست | 23:35 | پنجشنبه 11 مهر1387 •

شب قدر...

امشب شب اول احیا بود....
شماها تو این شب چی میگید به خدا؟؟؟

من امشب  تصممیم گرفتم فقط یک چیز بخوام اونم اینکه لذت بندگی و عبادت با خدا رو بفهمم برام شیرین و لذت بخش باشه

متوجه هستید چی میگم ... یعنی اینکه وقتی میخوام با خدا حرف بزنم...نماز بخونم...یه اشتیاقی داشته باشم

من اینجا اعتراف میکنم که خیلی از کارای دیگه ای هست که خیلی برام جذاب تر ه یعنی گاهی اونا رو به نماز اول وقت ترجیح میدم وبعضی وقتها نا خواسته برا بعضی از آدمها خیلی بیشتر از خدا وقت میزارم

از این اعترافمم حسابی شرمنده ام
و امشب از خدا خواستم تا شیرینی عبادت کردنشو بهم بفهمونه

گفتم خدایا یکم باید بهمون حق بدی تو گناه یه لذتی هست که خیلی باید اراده بالایی داشته باشی که انجامش ندی
مخصوصا برای ما جونها ...

گفتم یه اراده ای ازت میخوام که توانایی گفتن نه رو به نفسم داشته باشم

الهی آمین...

 

!! نوشته شده توسط یک دوست | 4:53 | شنبه 30 شهریور1387 •

خدایا....

یک عمر به خدا دروغ گفتم و خدا هیچ گاه به خاطر دروغ هایم مرا تنبیه نکرد ...

، می توانست، اما رسوایم نساخت و مرا مورد قضاوت قرار نداد،  

هر آن چه گفتم را باور کرد  

و هر بهانه ای آوردم را پذیرفت،  

هر چه خواستم عطا کرد و هرگاه خواندمش حاضر شد. 


اما من!  

هرگز حرف خدا را باور نکردم،  

وعده هایش را شنیدم، اما نپذیرفتم،  

چشم هایم را بستم تا او را نبینم  

و گوش هایم را نیز، تا صدایش را نشنوم،  

 

من از خدا گریختم بی خبر از آن که او با من و در من بود.
 

می خواستم کاخ آرزوهایم را آن طور که دلم می خواست بسازم  

نه آن گونه که خدا می خواست،...  

به همین دلیل اغلب ساخته هایم ویران شد  

و زیر خروارها آوار بلا و مصیبت مدفون  

شدم، من زیر ویرانه های زندگی دست و پا زدم و از همه کس کمک خواستم،  

اما هیچ کس فریادم را نشنید و هیچ کس یاریم نکرد،   

دانستم که نابودی ام حتمی است، با شرمندگی فریاد زدم:  

"خدایا اگر مرا نجات دهی، اگر ویرانه های زندگی ام را آباد کنی،  

با تو پیمان می بندم هر چه بگویی همان را انجام دهم،  

خدایا! نجاتم بده که تمام استخوان هایم زیر آوار بلا شکست"،    

 

در آن زمان خدا تنها کسی بود که حرف هایم را باور کرد  

و مرا پذیرفت، نمی دانم چگونه اما  

در کمترین مدت خدا نجاتم داد،  

او مرا از زیر آوار زندگی بیرون آورد و به من دوباره احساس آرامش بخشید،  

گفتم: "خدای عزیز بگو چه کنم تا محبت تو را جبران نمایم"،  

خدا گفت: "هیچ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن  

و بدان در همه حال در کنار تو هستم"،  

گفتم: "خدایا عشقت را پذیرفتم و از این لحظه عاشقت هستم"،  

سپس بی آنکه نظر او را بپرسم به ساختن کاخ رویایی زندگی ام ادامه دادم،  

اوایل کار هر آن چه را لازم داشتم از خدا درخواست می کردم  

و او نیز فوری برایم مهیا می نمود، از درون خوشحال نبودم،  

نمی توانستم هم عاشق خدا باشم و هم به او بی توجه،  

از طرفی نمی خواستم در ساختن کاخ آرزوهای زندگی ام  

از خدا نظر بخواهم، زیرا  

سلیقه اش را نمی پسندیدم،...  

با خود گفتم: "اگر من پشت به خدا کار کنم  

و از او چیزی در خواست نکنم بالاخره او هم مرا ترک می کند  

و من از زحمت عشق و عاشقی به خدا راحت می شوم"،  

پشتم را به خدا کردم و به کارم ادامه دادم تا این که وجودش را کاملاً فراموش کردم،  

در حین کار اگر چیزی لازم داشتم  

از رهگذرانی که از کنارم رد می شدند درخواست می کردم،  

عده ای که خدا را می دیدند  

با تعجب به من و به خدا که پشت سرم آماده کمک ایستاده بود،  

نگاه می کردند و سری به نشانه تاسف تکان داده و می گذشتند،  

اما عده ای دیگر که جز سنگهای طلایی قصرم چیزی نمی دیدند به کمکم آمدند  

تا آنها نیز بهره ای ببرند،  

در پایان کار نیز همان هایی که به کمکم آمده بودند  

از پشت خنجری زهرآلود بر قلب زندگی ام فرو کردند،  

همه اندوخته هایم را یک شبه به غارت بردند  

و من ناتوان و زخمی بر زمین افتادم و فرار آنها را تماشا کردم،  

آنها به سرعت از من گریختند...  

همان طور که من از خدا گریختم،  

هر چه فریاد زدم، صدایم را نشنیدند،  

همان طور که من صدای خدا را نشنیدم،  

من که از همه جا ناامید شده بودم باز خدا را صدا زدم،  

قبل از آنکه بخوانمش کنار من حاضر بود،  

گفتم:  

"خدایا! دیدی چگونه مرا غارت کردند و گریختند، انتقام مرا از آنها بگیر و کمکم کن که  

برخیزم." 


خدا گفت: "تو خود آنها را به زندگی ات فرا خواندی،  

از کسانی کمک خواستی که محتاج تر از هر کسی به کمک بودند"،  

گفتم: "مرا ببخش. من تو را فراموش کردم و به غیر تو روی آوردم و  

سزاوار این تنبیه هستم،  

اینک با تو پیمان می بندم که اگر دستم را بگیری و بلندم کنی  

هر چه گویی همان کنم،  

دیگر تو را فراموش نخواهم کرد"،  

و خدا تنها کسی بود که حرف ها و سوگندهایم را باور کرد،  

نمی دانم چگونه اما متوجه شدم که دوباره می توانم روی پای خود بایستم  

و به زودی خدای مهربان نشانم داد که چگونه آن دشمنان گریخته مرا، تنبیه کرد. 


گفتم:  "خدای عزیزم، بگو چگونه محبت تو را جبران نمایم؟"،  

و خدا پاسخ داد: "هیچ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن  

و بدان بی آنکه مرا بخوانی همیشه در کنار تو هستم"،   

 

پرسیدم: "چرا اصرار داری تو را باور کنم  

و عشقت را بپذیرم؟"،   

 

 

گفت: "اگر مرا باور کنی، خودت را باور می کنی،  

و اگر عشقم را بپذیری،  

وجودت آکنده از عشق می شود،  

آن وقت به آن لذت عظیمی که در جست و جوی آن هستی، می رسی و  

دیگر نیازی نیست خود را برای ساختن کاخ رویاهایت به زحمت بیندازی،  

چیزی نیست که تو نیازمند آن باشی، زیرا تو و من یکی می شویم،  

بدان که من عشق مطلق، آرامش مطلق و نور مطلق هستم  

و بی نیاز از هر چیز، اگر عشقم را بپذیری تو نیز نور، آرامش  

و بی نیاز از هر چیز خواهی شد."  

این مطلب از یه وبلاگ دیگه ای گرفته شده دیدم جالبه گفتم شماهم بخونید

!! نوشته شده توسط یک دوست | 23:16 | سه شنبه 26 شهریور1387 •

اصول زندگی...

نــــــــــــــــــــــــــــه اصل زندگی:

۱ـباور کنید که معجزات امکام پذیر هستند

۲ـ طوری زندگی کنید انگار هر کاری بخواهید می توانید انجام دهید

۳ـ طوری بیاموزید انگار یک مبتدی هستید

۴ـ طوری بورزید انگار برای اولین بار است که عاشق شده اید

۵ ـ سخاوت به خرج دهید انگار آنچه را می خواهید در اختیار دارید

۶ ـ برای پول کار نکنید

۷ ـ آرام بگیرید. انگار همه چیز به خوبی برگزار میشود

۸ ـ با خدا حرف بزنید و مطمئن باشید صدای شما را می شنود

۹ ـ آن طور که می خواهید از خود پذیرایی کنید . انگار هر چه را بخواهید میتوانید بخورید

                                                                                                                 (جان گــــــــری)

!! نوشته شده توسط یک دوست | 23:18 | شنبه 16 شهریور1387 •

شانس و اقبال...

در روزگاران کهن پیرمرد روستا زاده ای بود که یک پسر و یک اسب داشت روزی اسب پیرمرد فرار کرد و همه همسایگان برای دلداری دادن او به خا نه اش آمدند و گفتند:

"عجب شانس بدی آوردی که اسبت فرار کرد!"روستا زاده پیر در جواب گفت:"از کجا میدانید از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟"

و همسایه ها با تعجب گفتند :"خوب معلومه از بد شانسیه!"
هنوز یک هفته از ماجرا نگذشته بود که اسب پیرمرد به همراه بیست اسب وحشی به خانه برگشت
این بار همسایه ها برای تبریک نزد پیر مرد آمدند:

"عجب اقبال بلندی داشتی که اسبت به همراه بیست اسب دیگر به خانه برگشت!"پیرمرد بار دیگر در جواب گفت :"از کجا میدانید ازاین از خوش شانسی من بوده یا بد شانسی ام!"

فردای آن روز پسر پیر مرد حین سواری در میان اسبهای وحشی زمین خورد و پایش شکست همسایه بار دیگر آمدند :"عجب شانس بدی!"

و کشاورز پیر گفت :"از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا بد شانسی ام؟" و چند تا از همسایه ها با عصبانیت گفتند:"خوب معلومه که از بد شانسی تو بوده پیرمرد احمق کودن!"

چند روز بعد نیروهای دولتی برای سرباز گیری از راه رسیدند و تمام جوانان سالم را برای جنگ در سرزمینی دور با خود بردند پسر کشاورز پیر به خاطر پای شکسته اش از اعزام معاف شد

همسایه ها بار دیگر به خانه پیر مرد رفتند :"عجب شانسی آوردی که پسرت معاف شد !"و کشاورز پیرمرد گفت از کجا میدانید که...؟

چـــــــــــــــــــــرا تمام عمر خود را صرف بر چسب زدن میکنیم ...علت اینکه به هر حادثه ای بر چسب فاجعه و مصیبت میزنیم آن است که تنها یک درصد از کل واقعیت را می بینیم

!! نوشته شده توسط یک دوست | 22:59 | چهارشنبه 13 شهریور1387 •

عشق یا هوس...

یه چیزی ذهنم و مشغول کرده!!!!!!هر چی بیشتر فکر میکنم نمیفهمم

نمیدونم از کجا شروع کنم....چـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرا؟؟؟؟؟
یه آدم باید چقدر ضعیف النفس باشه!!!!

چرا ما اینجوری هستیم ؟؟؟؟ یکی به من بگه عشق یعنی چــــــی؟؟؟؟

این چیزی که الان خیلی ها اسمش و گذاشتن عشق ...عشق نیست یه هوس زود گذره
امروز فک میکنه از این بهتر روی زمین وجود نداره فردا یکی دیگه خیلی راحت جای اونو میگیره

ماجرا مربوط میشه به یکی از دوستام که خیلی  برام عزیز و قابل احترامه
این دوست من قبلا یه رابطه ای داشته اونم یه رابطه اینترنتی(اینم شد رابطه...)حسابی تحت تاثیر قرار میگیره

طوری که هم از لحاظ روحی بهم میریزه هم از لحاظ جسمی لطمه میبینه بالاخره اون ماجرا تموم میشه

دوباره باز داره همون اشتباه و میکنه دوباره رابطه اینترنتی و تلفنی.... در صورتی که میدونه پسره خیلی آدم حسابی نیست از رابطه های قبلش خبر داره

آخه حیف نیست.... حیف این احساسات پاک نیست که حروم یه هر جایی شه....
واقعا نمیدونم چی بگم...
چرا باید اینجوری باشه چرا باید اجازه بدیم هر بی شعوری از ما حداکثر استفاده رو بکنه

شاید به خاطر تربیت اشتباه باشه .... خدا کنه تا روش درست تربیت بچه ها رو یاد نگرفتیم ... خدا به ما فرزندی نده

از شنیدن این قضیه واقعا متاثر شدم ....کاش بدونیم بیشتر از اینا ارزش داریم
اینقدر خام نباشیم که با جمله عاشقانه اونم از توی دنیای مجازی نت اینقدر تحت تاثیر قرار نگیریم

به امید روزی که..... 

!! نوشته شده توسط یک دوست | 10:50 | یکشنبه 10 شهریور1387 •

RSS